الاسلام یعلو و لایعلی علیه*
نور خدا خاموش شدنی نیست(یریدون لیطفؤا نور الله بافواههم و الله متم نوره_صف/8)، حقیقت پیروز است(فان حزب الله هم الغالبون_مائده/56)، هرچه به حال مردم مفید باشد باقی می ماند(و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض_رعد/17)، در نبرد حق و باطل پیروزی با حق و شکست از آن باطل است(بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق_انبیاء/18)، باطل جلوه ی موقت دارد و غلبه ی وی دیری نمی یابد(فاما الزّبد فیذهب جفاء_رعد/17)، خداوند به نتیجه رسیدن راه و روش فرستادگان خود را ضمانت کرده است(و لقد کلمتنا لعبادنا المرسلین. انهم لهم المنصورون_صافات/171و172)، زمین را صالحان و پرهیزکاران در اختیار خواهند گرفت(و لقد کتبنا فی الزّبور من بعد الذّکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون_انبیاء/105)، آفرینش جهان بر اساس حق استوار است( و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق_حجر/85)... ... ... .
قریب به پانزده قرن است که قرآن کریم الهام بخش این حقایق است و پیروان این کتاب مقدس به موجب این الهامات با خوشبینی و امید به نظام هستی و جهان آفرینش و به آینده اسلام و مسلمانی می نگرند.
مسلمانان واقعی که مستقیما با قرآن کریم آشنا هستند حتی آنگاه که مانند امروز در سخت ترین شرایط زندگی می کنند و به نوعی از اکثر ملل عالم به ظاهر عقب مانده تر هستند، امید خود را نباخته، درد خود را درمان ناپذیر نمی دانند، که در مقام چاره جویی و پیدا کردن راه اصلاح می باشند. و می توان گفت: همین ایمان و اعتماد و اطمینان است که چند به چند موجب ظهور مصلحینی راست قامت و بلند همت در جهان اسلام می گردد.
در هیچ عهد و عصری روشنفکران و روشن ضمیران مسلمان مانند امروز اصلاح طلب نبوده و درباره علل و موجبات انحطاط عصر خود نمی اندیشیده اند، زیرا در هیچ عصری مانند امروز مسلمانان به انحطاط و تأخّر خود پی نبرده اند و غرور و عزتشان ضربه ندیده است. پس می توان پنداشت که توجه و احساس درد، عامل اصلی چاره جویی بوده و است.
اما بیش از این مقدمه چینی نکرده و وارد موضوع سخنم بشوم؛ یعنی این حدیث نبوی که مورد اعتماد و استناد شیعه و سنّیست: الاسلام یعلو و لایعلی علیه (یعنی اسلام برتری پیدا می کند و چیزی بر او برتری پیدا نمی کند).
فارق از مباحث سندی این حدیث در کتب شیعه، اهل فن می دانند که استناد فقها به یک حدیث و فتوا دادن بر طبق آن، بالاترین گواه بر صحت و اصالت آن حدیث محسوب می شود.
اما سخن در این است که
معنی این حدیث چیست؟
آیا این حدیث در مقام تشریع و انشاء قانون است، آنچنان که فقها استنباط کرده اند، یا در مقام اخبار و بیان یک جریان تکوینی است؟
فقها این حدیث را ناظر به تشریع و قانون در مورد رابطه مسلم و غیر مسلم دانسته اند، یعنی در روابط مسلم و غیر مسلم نباید غیر مسلم بر مسلم اعتلاء و تسلط داشته باشد، همچنان که آیه کریمه لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا(خداوند هرگز برای کافران راه تسلط بر مومنان قرار نمی دهد) نیز قانون و حکم تشریعی استنباط کرده اند. که خلاصه ی معنی آیه و حدیث بنا بر این تفسیر چنین می شود: اسلام در روابط مسلم با غیر مسلم هر وضعی را که مستلزم تسلط و اعتلاء غیر مسلمان بر مسلمان باشد، قانونی و رسمی نمی داند؛ مثلا ازدواج زن مسلمان با مرد غیر مسلمان را امضا نمی کند و قانونی نمی شمارد، زیرا مرد که جنس قوی است طبعا نوعی تسلط و سیطره بر زن دارد، همچنین استخدام مسلمان در خانه غیر مسلمان و به طریق اولی بردگی مسلمان نسبت به غیر مسلمان را جایز و قانونی نمی شمارد.
بنا بر این تفسیر، این حدیث و آن آیه مردم مسلمان را به عزت و کرامتی که شایسته ی آن هستند متوجه می کنند، شعور آنها را بیدار می کنند که نباید هیچ گونه وضعی را که مستلزم زیر دست واقع شدن فرد مسلمان یا جامعه ی مسلمان نسبت به دیگران است تحمل کنند، باید همواره سعی کنند از هر جهت در وضعی برتر و عالی تر از دیگران زندگی کنند.
بدیهی است که شانه خالی کردن از زیر بار دیگران مستلزم این است که اوضاع خود را از هر جهت اصلاح کنند و بهبود بخشند که نیاز و ضرورت آنها را به زیر بار دیگران نکشاند، و الاّ مردمی که در فقر مادی و معنوی به سر می برند خواه و ناخواه تحت تسلط و سیطره و فرمان دیگران واقع می شوند.
البته ممکن است
این حدیث ((اِخبار)) باشد نه ((اِنشاء))، در مقام بیان یک ناموس تکوینی باشد نه در مقام تشریع قانون؛ بخواهد بگوید اسلام چون حق است و حق نیروند است، بر همه ی آیین ها و مرام ها برتری می یابد و هیچ آیین و مرام و مسلکی نمی تواند بر او برتری پیدا کند.
بنا بر این تفسیر جای یک پرسش اساسی جلوه نمایی می کند و آن اینکه
منظور از این نیرومندی و برتری، چه نوع نیرومندی و برتری و در کدام میدان است؟!
آیا منظور این است که اسلام در میدان فکر و نظر بر همه ی منطق ها پیروز و از لحاظ حجت و دلیل از همه اقوی است؟! یا
مقصود این است که اسلام از لحاظ نفوذ و توسعه و پیشرفت همواره در میدان عمل، غالب و برتر است؟!
با این تفاصیل می توان اینگونه اندیشید که
پیروزی در میدان نظر بستگی دارد به قدرت علمی و استدلالی. مانعی ندارد که آیین و مسلکی از لحاظ استدلال و منطق، مجهز به قوی ترین استدلال ها باشد ولی در عمل به واسطه ی عدم توافق با حوایج بشری و لا اقل به واسطه ی همه جانبه نبودن، موفقیت و نجاحی نداشته باشد و ممکن است عکس این مدعا و مطلب نیز ثابت باشد.
تارخ نشان می دهد مرام و مسلک هایی را که از لحاظ منطق نظری چندان قابل توجیه نبوده اند، ولی از آن نظر که با بعضی حوایج بشری هماهنگی داشته اند، پیروزی هایی خارق العاده به دست آورده اند، هر چند اینگونه پیروزی ها خواه یا ناخواه موقت و غیرقابل دوام است.
فلذاست که
فلاسفه از دیر زمان مفهوم ((حق)) و ((نافع)) را از یکدیگر تفکیک کرده اند، یکی را وابسته به عقل نظری و دیگری را وابسته به عقل عملی دانسته اند. همانطور که قرآن کریم در عین اینکه از ((حق)) بودن خود یاد می کند، نافع و مفید بودن خود را نیز مسکوت نمی گذارد، بلکه به صورت یک اصل، بقاء نافع و انفع را تأیید می کند. قرآن کریم بعد از یک مثال زیبایی می گوید: فامّا الزّبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض(یعنی: کف روی آب که فایده ای در بر ندارد بر جای نمانده، نابود می شود و اما آنچه به حال مردم مفید است در زمین باقی می ماند).
بد نیست تا برای قرابت به ذهن یاد آور شوم که در روزگاری اطبا، پیدایش و احیانا حذف بعضی از اعضای جانداران را وابسته به مفید بودن و مفید نبودن می دانسته اند، می گفتند: هرگاه احتیاج و ضرورت، وجود عضوی را ایجاب کند پدید می آید و تا احتیاج باقی است، باقی می ماند و همین که احتیاج از بین رفت و ضرورتی در کار نبود خواه و یا ناخواه آن عضو حذف می شود.
همین دانشمندان، قانونی به نام بقاء انسب و انتخاب اصلح را بیان داشته اند و مدعی شده اند بقا و ادامه ی وجود هر جانداری بسته به این است که در مقیاس طبیعت و خلقت برای باقی ماندن شایسته تر شناخته شود.
پس با انکی اندیشه در بیان فوق به این نتیجه می رسیم که هر کالای مادی یا معنوی که بر جامعه ی بشر عرضه می شود، مادامی که به آن احتیاج است و او قادر است احتیاج را رفع کند و توجه به خاصیت رفع احتیاج کردن او است و کالایی بهتر از آن به میان نیامده است، خواه یا ناخواه جای خود را حفظ می کند و روز به روز بر رونق و اعتلای آن افزوده می شود.
با توجه به این مطلب
آیا پیغمبر اکرم نمی خواهد بفرماید تا بشر در روی زمین هست، احتیاجی مبرم به سرمایه ای عظیم و غنی مانند اسلام دارد؟! و به همین دلیل است که اسلام را دین خاتَم و خاتِم برای همیشه می داند؟! آیا نمی خواهد بگوید هیچ کالای معنوی و روحی ی قادر به رقابت با اسلام نیست؟!، زیرا هیچ کدام قادر نیستند مانند اسلام همه ی خلأهای احتیاجات بشری اعم از نیازهای فردی، اجتماعی و عالی را پر کنند؛ و به طور همه جانبه جوابگوی مشکلات و گشاینده ی عقده های بشر واقع شوند.
آیا نمی خواهد بگوید مسلمانان مادامی که از اسلام منحرف نشوند و تعالیم آن را به کار بندند علوّ و برتری و تقدم خود را از هر جهت حفظ خواهند کرد؟! و لاتهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین.
بعید نیست که در حدیث ((الاسلام یعلو ولایعلی علیه)) معنای اخیر منظور باشد و با لااقل این معنی نیز منظور باشد، زیرا معانی و تفاسیری که برای این حدیث ذکر شد مانعة الجمع نیستند. از طرفی خود رسول اکرم فرمودند: اوتیتُ جوامعَ الکلم(یعنی: به من سخنان جامع و همه جانبه داده شده است، یک جمله بگویم به جای چند جمله)؛ چه مانعی دارد که بگوییم این حدیث کوتاه همه ی معانی و تفاسیری که ذکر شد را در بر دارد و چون هر کسی از دریچه خاصی بدان می نگرد معنی خاصی از آن می فهمد: ((فقیه)) از دریچه فقاهت بدان می نگرد؛ و متناسب با آن قانون و حکم و وظیفه برای مسلمان استنباط می کند و ((متکلم)) از دریچه برهان و استدلال نگاه می کند، برتری استدلالی و نظری از آن می فهمد و ((مسلمان جامعه شناس)) از دریچه مطابقت با احتیاجات نظر می افکند، و آن را بر موفقیت در پیشرفت و قابلیت بقا و دوام حمل می کند.
و در آخر باید بدانیم که
اسلام مسلمانان را به عظمت خیره کننده ای نائل ساخت، نه تنها از جنبه نظامی و تسلط سیاسی که در کمتر از نیم قرن بر اکثر معموره ی جهان حکومت یافتند(که این به تنها نمی تواند چندان افتخار آمیز باشد) بلکه از جنبه ی اجتماعی و معنوی نیز... .
* پس از مباحثه ای چند دقیقه ای با برادر دلسوزم جناب محمد علی جان عزیز، به پیشنهاد خارج از چارچوب گرام این پست به نوا در آمد. امیدوارم که مقبول افتد.
- ۹۲/۰۴/۱۶