بیست هشت نه سال پیش، بی خبر از همه جا، آرام در صحرای عدم خفته بودم!
حضرت رحمان خواست تا موجود شوم
پس گفت:
باش!
و من در لباس پسرکی معصوم از عدم به وجود پا نهادم.
در آغاز پسری بودم پاک با جسمی از جنس خاک و روحی از عالم افلاک
که
پرواز برایم آرزوی دوردستی نبود!
با گذشت زمان هر روز بیش از پیش زمینی شدم و معصومیت کودکی را از یاد بردم!
اما هنوز،
شوق پرواز دارم...