بنشین و گذر عمر ببین(چند خط پس ازمشاهده افتادن در سه تا درس اصلی به ذهنم رسیدکه در بند کاغذ و قلم شد)
چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۱، ۱۲:۳۰ ق.ظ
چشمانم را می بندم. یک پرده نقره ای مثل پرده سینما...
ایام کودکی، جست وخیز کنان، گاهی شاد، گاهی غمگین در پی هم می دوند
آن چنان تند و با سرعت، چونان ابرهای بهاری در آسمان...
می آیند و می روند ... و گذشته ها بر روی هم تلنبار می شوند بی آن که...
(فاطر/11) ...وَ مَا یُعَمَّرُ مِن مُّعمَّرٍ وَ لاَ یُنقَصُ مِن عُمرهِ إلاَّ فِی کِتَابٍ ...
و چه زود می گذرد ساعات روز و روزهای ماه و ماه های سال و سال های عمر...!
الدَهرُ سَاوَمَنی عُمری، فَقلتُ له
مَا بعتُ عُمری بالدُّنیَا و مَا فیهَا
ثُمَّ اشتَراهُ بتَدریج بلا ثَمَن
تَبَّت یَدا صَفَقةٍ قدخَابَ شَاریهَاء!
روزگار بر سر عمرم با من چانه زد
عمرم را به دنیا و هر آن چه در دنیاست، نفروختم
سپس اندک اندک به رایگان از من خرید...
بریده باد دستان سودایی که فروشنده اش زیان کرد...
و عمر، شماره نفس هاست! که هر روزش که می گذرد پاره ای از مرا با خود می برد ...
و یک سال دیگر از عمرم گذشت ... !
بر عمر هیچ یک از شما روزی اضافه نشو د، مگر با از بین رفتن روزی از مدت زندگانیش... نهج البلاغه/خ145
- ۹۱/۱۲/۱۶