* این کلام از جناب علامه جعفری نقل به مضمون است.
خیلی وقتها احساس درد می کنیم...درد جسمانی مثل سر درد...گاهی یک نوع درد روحی داریم مثلا وقتی کسی که دوستش داریم تنهایمان می گذارد...
اما یک درد هست که ارزشمند است.همان دردی که زاییده معرفت است...هر که معرفتش بیشتر است دردش بیشتر است...به این درد ،درد متعالی هم می گویند.رسیدن به این جایگاه راحت نیست...باید تلاش کرد و رنج برد تا به آن رسید...این درد بر خلاف دردهای دیگر توام با لذتی عمیق است که فراتر از لذتهای دنیایی است.
به سادگی نمی توانی درکش کنی تا به آن نرسی...باید رسید تا فهمید...یک مثال ساده میزنم:
اگر ایمان داشته باشی(واقعا ایمان داشته باشی)که خدا همواره ناظر بر اعمالت است.وقتی عبادت می کنی تو را بهتر از هر کسی میبیند.صدایت را می شنود...به تو توجه دارد...وزمانی که خلاف دستورش را هم انجام می دهی ناظر بر توست...واو پروردگار کریم توست کسی که با مهربانی و کرامت تو را خلق کرده و هدایت می کند...کسی که روزی تو در دست اوست...کسی که مهربانترین مهربانان است...
آنوقت است که درد تمام وجودت را می گیرد به خود می گویی چطور دلم آمد در محضر چنین خدایی معصیت کنم...خدایی که مرا به عنوان خلیفه خود در زمین قرار داد...خدایی که در برابر ملائکه به من مباهات کرد...براستی که به خودم ظلم می کنم وقتی با گناهم از معبود خود فاصله میگیرم...
راستی تو چقدر درد داری؟
تردید دارم که در سیاره زمین هنوز هم جوامعی وجود داشته باشند که تسلیم اقتضائات تمدن اروپایی که جهان امروز را یکسره در تسخیر دارد نشده باشند. نهادهای اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی دنیای متمدن تا آنجا انسان جدید را محاصره کرده اند که اصلآ تصور دیگری از «حیات بشری» جز اینکه هست ندارد. بچه ها در میان خانواده هایی به دنیا می آیند که عادات و فرهنگ ملازم با همین صورت خاص از از زندگی بشری را به ناچار پذیرفته اند. تلویزیون ها در واقع امر با یک آنتن مشترک در سراسر جهان به یک فرستنده مرکزی متصلند که یک پیام مشترک جهانی را به جذاب ترین صورت ها ارائه می دهد.
کودکان پای تلویزیون ها رشد می کنند و به مهد کودک ها ،کودکستان ها و مدارس و دانشگاه هایی می روند که باز هم از آموزش پرورش و تعلیم و تعلم هیچ تصور دیگری جز این که هست ندارند. این آموزشگاه ها، از مهد کودک تا دانشگاه ،متعهدند که شهروندان خوب و مطیع و کاملاً استانداردی برای دهکده جهانی تربیت کنند _ و چنین می کنند. بالاخره ضرورت معاش جوانان را _ تحصیل کرده و یا تحصیل ناکرده_ به صورتی جابرانه و مکانیکی به درون نهاد هایی اجتماعی می راند که بر سراسر سطح کره زمین گسترده اند و با یک مکانیسم واحد و در خدمت غایاتی مشترک اداره می شوند . تمدن نهادینه شده غرب که موفق شده است فرهنگ خویش را به صورت اشیایی هدفمند و نظامی تکنولوژیک که روز به روز به آخرین مراحل اتوماسیون _خودکاری _ و دقت ریاضی وار نزدیک می شود در آورد و از طریق متدولوژی و ابزار پیچیده اتوماتیک جهان را تسخیر کند، مطلقاً اجازه نمی دهد که هیچ یک از افراد بشر صورت دیگری از حیات را جز این که اکنون هست تجربه کنند. و بنابراین ، وضع انسان در برابر حیات یک وضع «جبری» است. او حق انتخاب ندارد و بنابراین ، اصلا آزاد نیست. ازادی در اختیار انتخاب است ، در اراده آزاد ، و حال که که بشر نمی تواند هر طور که خود می خواهد زندگی کند و از این بدتر ، حتی کم ترین امکان شناخت صورت های دیگری از زندگی انسانی را از دست داده است، چگونه باید از آزادی و اختیار سخن گفت؟